پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

از مشهد اومدن زن دایی جون زینب ویک قدم چهار پا به جلو...

امروز 1391.7.2که رفتیم خونه مامان جون و شب اونجا شام دعوت بودبم و زن دایی زینب که از مشهداومده بود رو دیدیمش و اون برات یه گیتار موزیکال سوغاتی آورده بود از همین جا مرسی...شبش که اومدیم خونه وقتی سینه خیز می رفتی هر دفعه ای بینش چهار پا می رفتی و بابایی یکم تمرینت داد ولی به خاطر عادتی که داشتی باز هم سینه خیز می رفتی ...
10 مهر 1391

باغ عمو فتح الله...

سلام دوست جونیا امروز جمعه هستش 1391.6.3که قرار شده خانواده ما با خانواده ی عمو فتح الله بریم با غشون خلاصه ساعت 12 ظهر بود که با بابایی رفتیم و من برات همه چی برداشتم وقتی رسیدیم سوپت رو برات گذاشتم تا پخته بشه و یکم حریره درست کردم و بهت دادم خلاصه وقت ناهار شد و مادر شهناز خرشت سبزی پخته بود و بعدش با زن عمو ها کلی بازی کردیم بازی فکرو بکر،وسطیا ،و هفت سنگ خیلی خوش گذشت تو هم پیش بابایی بودی بعدش رفتیم یه چند تا عکس خشمل گرفتیم که برات می ذارم آخه انتخاب کردن عکسات خیلی سخته چون همش نازن خلاااصه ساعت 7 عصر بود که اومدیم خونه... ...
8 مهر 1391

خبر جدید...

1391.6.28 امروز یه خبر جدید داریم پرنیا عسلی دستش رو می گیره به میز  و پشتی و بلند می شه می ایسته الهی عزیزکم اینقدم هم ذوق می کنی که نگو ووووووووووووووو قبلا دستت رو می ذاشتی رو پاهای بابایی یا من و بلند می شدی ولی الان دیگه ماهر شدی خانممممممم ...
8 مهر 1391

طالع-روز- اعداد شانس-سنگ خوش یمن- دی ماه

دی سنبل:بز عنصر سنبل:بز عنصر :خاک سیاره :زحل عضو آسیب پذیر:زانو-استخوان روز اقبال:شنبه اعداد شانس:8و9 سنگ خوش یمن: عقیق رنگارنگ رنگ: سیاه و قهوه ای عجله ای در عشق ندارد.نه به سرعت عاشق می شود نه به سادگی راز دل خود را می گوید او همواره در حرکت است ولی نمی داند چرا فقط می داند باید موفق شود اگر فکر می کنید می توانید او را از رسیدن  به هدفش باز دارید و به سمت خود جذب کنید سخت در اشتباهید ...
8 مهر 1391

استخر هستی عموجون....

امروز دوشنبه 1391.5.23ساعت حدود 12 ظهر با پرنیا کوچولو رفتیم خونه هستی که بریم تو استخرشون بازی کنیم وچندتا عکس بگیریم خلاصه رفتیم اونجا و استخر رو از تو زیر زمین آوردیم داخل حیاط چون توی زیر زمین یه کوچولو سرد بود ،خلاصه آوردیم و داخلش رو پر آب کردیم ،آب هم فشار نداشت و با دو تا شلنگ از جاهای مختلف اون رو آب کردیم بعد از پوشیدن مایو گذاشتمت داخل آب آفتاب خیلی می سوزوند و من هم یادم رفته بود برات ضد آفتاب بزنم تو اولش دوست نداشتی اما یکم بعدش هیییییییییییی یه کوچولو دوست داشتی و بعد از کلی بازی و عکس و فیلم آوردمت بیرون خشکت کردم  و وقتی رفتیم خونه یه خواب حسابی رفتی... قبل از رفتن به استخر   ...
3 مهر 1391

اولی مهمانی پرنیا کوچولو توسط آقاجون ومامان جونش...

سلام دوست جونیا امروز قرار مامان جونی من رو به خونشون پا گشا کنه خیلی دوست دارم ببینم خونشون چه شکلیه بالاخره صبح زود با مامانی رفتیم اونجا و خلاصه تو طول روز خیلی خوش گذشت آخه من طبق معمول خواب بودم شب هم آقاجون ومادر و عمو سعید وزن عمو لیلا و عمه و شوهرش و رضا وسینا وهستی و بابایی اومدند اونجا ومن هم بازم خواب بودم ....مامان جون هم بهم یه زنجیر با پلاک پروانه بهم داد. ...
25 شهريور 1391

پنج ماهگی گلکم...

  دختر نازم از بودنمون باهم  ماه گذشت ... باورم نمی شه که از اون موجود کوشولو که فقط بلد بود شیر بخوره و بخوابه تبدیل به دوست و همبازی واسه من شدی... مامانی از صبح که بیدار می شه عوضت می کنه ،باهات بازی می کنه ،راهت می برهوآواز می خونه برات... ظهر که بابایی میاد اینقدر خوشکل واسش ذوق می کنی و وقتی بابایی لبهاشو میاره جلو بوس می کنه فورا با اون دستهای کوچولوت لبهاشو می گیری تازگیا پاهاتو میاری بالا و با دستهات می گیری که دوست داریم درسته قورتت بدیم هلوی مامان... خلاصه این 5 ماه همه ی زندگی ما شده پرنیااااااااااااااااااااااااااااا حالا هم عکسای ٥ ماهگی پرنیا رو ببینید: وااای این عر...
22 شهريور 1391

سومین سالگرد ازدواج مامی و بابایی...

امروز سالگرد ازدواج من وبابا مجتبی هستش پارسال این موقع تو دل مامانی بودی عسیسم وامسال تو بغلم..... کادوی مامانی به بابایی حدس بزن چی بود اگه گفتی ..... البته وقتی ای کادو رو به بابایی دادم گفت این کادو رو من بهت دادم ... حالا دیدی کادوم چی بود و چقدر نازه دلت آب... ...
22 شهريور 1391